ارسال مطلب توسط شما مهمان عزیز

نوشته شده بوسیله : modir در ساعت ۸:۳۱ ق.ظ | تاریخ : ۲۶ آبان ۱۳۹۲

کاربران گرامی گیلاس فا  جهت ارسال مطالب خود از اینجا استفاده نمایید

 

 

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)


تحت دسته : دسته‌بندی نشده

۳۹ خواب وحشتناک – داستان راستان جلد ۱

نوشته شده بوسیله : modir در ساعت ۲:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ آبان ۱۳۹۲


خوابی که دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهای وحشتناکی به نظرش می رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : خوابی دیده ام ؛ خواب دیدم مثل اینکه یک شبح چوبین یا یک آدم چوبین ، بر یک اسب چوبین سوار است و شمشیری در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حرکت می دهد. من از مشاهده آن بی نهایت به وحشت افتادم و اکنون می خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.
امام :((حتما یک شخص معینی است که مالی دارد و تو در این فکری که به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایی . از خدایی که تو را آفریده و تو را می میراند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو)).
حقا که عالم حقیقی تو هستی و و علم را از معدن آن به دست آورده ای . اعتراف می کنم که همچو فکری در سر من بود؛ یکی از همسایگانم مزرعه ای دارد و چون احتیاج به پول پیدا کرده می خواهد بفروشد و فعلاً غیر از من مشتری دیگری ندارد. من این روزها همه اش در این فکرم که از احتیاج او استفاده کنم و با پول اندکی آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم .

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 1 vote)

۴۰ در ظله بنی ساعده – داستان راستان جلد ۱

نوشته شده بوسیله : modir در ساعت ۱:۵۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ آبان ۱۳۹۲

شب بود و هوا بارانی و مرطوب . امام صادق تنها و بی خبر از همه کسان خویش ، از تاریکی شب و خلوت کوچه استفاده کرده ، از خانه بیرون آمد و به طرف ((ظله بنی ساعده )) روانه شد. از قضا معلی بن خنیس که از اصحاب و یاران نزدیک امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت ، امام را در این تاریکی تنها نگذارم ، با چند قدم فاصله که فقط شبح امام را در آن تاریکی می دید، آهسته به دنبال امام روان شد.
همین طور که آهسته به دنبال امام می رفت ، ناگهان متوجه شد مثل اینکه چیزی از دوش امام به زمین افتاد و روی زمین ریخت و آهسته صدای امام را شنید که فرمود:((خدایا این را به ما برگردان )).
در این وقت معلی جلو رفت و سلام کرد. امام از صدای معلی او را شناخت و فرمود:((تو معلی هستی ؟)).
بلی معلی هستم .
بعد از آنکه جواب امام را داد، دقت کرد ببیند که چه چیز بود که به زمین افتاد، دید مقداری نان در روی زمین ریخته است .
امام :((اینها را از روی زمین جمع کن و به من بده )).
معلی تدریجا نانها را از روی زمین جمع کرد و به دست امام داد. انبان بزرگی از نان بود که یک نفر به سختی می توانست آن را به دوش بکشد.
معلی : اجازه بده این را من به دوش بگیرم .
امام :((خیر، لازم نیست ، خودم به این کار از تو سزاوارترم )).
امام نانها را به دوش کشید و دو نفری راه افتادند تا به ظله بنی ساعده رسیدند. آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود. کسانی که از خود خانه و ماءوایی نداشتند، در آنجا به سر می بردند. همه خواب بودند و یک نفر هم بیدار نبود. امام نانها را یکی یکی و دوتا دوتا در زیر جامه فرد فرد آنان گذاشت ، و احدی را فروگذار نکرد و عازم برگشتن شد.
معلی : اینها که تو در این دل شب برایشان نان آوردی شیعه اند و معتقد به امامت هستند؟
((نه ، اینها معتقد به امامت نیستند، اگر معتقد به امامت بودند نمک هم می آوردم )).

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: -1 (from 1 vote)